نیم نقد و نگاهی به فیلم "داستان عامه پسند" (Pulp Fiction)
به قول پرویز پرستویی در فیلم مارمولک، که روزی داخل مسجد به ایراد سخنرانی می پرداخت: "امروز میخوایم درباره فیلم پالپ فیکشن اثر برادر کوئنتین تارانتینو که یکی از برادرای متعهد و اهل کتاب هست، صحبت کنیم"؛ نمیدونم که تارانتینو اهل کتابه یا نه؛ ولی میتونم بگم که حتما اهل تفکره و حتی اگه تفکراتش رو نپسندیم، باید اینو قبول کنیم؛ از اونجایی که فکر کردن کار سختیه، فیلم های تارانتینو هم برخلاف نظر منتقدای کلاسیک پسند، ساده نیست؛ یعنی هست؛ ولی این سادگی با یه پیچیدگی گره خورده که درکش احتیاج به همراهی با کارگردان و تعویض زاویه دید داره؛ تارانتینو یکی از اساتید ساختارشکنی و به هم زدن تعاریفی هست که از مسائل و موقعیت های مختلف داریم؛ میشه گفت این یعنی تعریف ساده پست مدرن؛ نمونه مهم این مساله رو میشه در ساده نشون دادن مرگ در فیلماش دید؛ و یا شوخی کردن با مسائلی که به نظر اکثر آدما اصلا شوخی پذیر نیست؛ فیلم پالپ فیکشن یا داستان عامه پسند از نظر اکثر منتقدین و خوره های فیلم، یکی از بهترین های سینماست و فیلمی کالت محسوب میشه؛ یعنی بقیه سینماگر ها از این فیلم درس می گیرن و می تونن در کار های جدید، از درس هایی که گرفتن، استفاده کنن؛ فیلم دقیقا مثه نوشیدنی های پالپ دار که تیکه هایی از میوه هم توشون هست، پر از پالپ های ریز و درشته که در حین تماشا، مزه ش زیر دندون آدم میمونه؛ شاید به همین دلیله که اسپیلبرگ در جایی گفته که من از دیدن دو فیلم هیچوقت خسته نمیشم که یکیش همین پالپ فیکشنه؛ به دلیل غیر خطی بودن روایت، حتی وقتی دوباره فیلم رو نگاه میکنی، بعضی قسمت ها باید یخورده فکر کنی که یادت بیاد اینجا چه اتفاقی قراره بیفته؛ پالپ فیکشن تا حدودی مصداق "دنیا کوچیکه" است؛ شروع و پایان فیلم در واقع وسط روایت قرار داره و پس از تعریف بخش های دیگه روایت در خلال فیلم، در پایان، به آغاز فیلم و تکمیل اواسط روایت بر می گردیم؛ یعنی همون رستورانی که دو تا دله دزد عاشق هنگام خوردن صبحانه، کاملا ناگهانی تصمیم به سرقت می گیرن و در پایان فیلم نشون داده میشه که این دو نفر با چه مشکل بزرگی مواجه میشن؛ مشکلی که احتمالا اونهارو مجبور میکنه که از این به بعد، موقع سرقت بیشتر فکر کنند؛ میشه گفت که این دو نفر در واقع دله دزد نیستن؛ ولی در مواجه با اون دو گانگستر، میتونن باشن.

پایان فیلم ظاهرا آرام ترین و روحانی ترین نقطه روایت هست؛چرا که یکی از گانگستر ها که عمیقا متحول شده، در هیبت مرد خدا، انجیل تلاوت میکنه و اجازه میده که رستوران خونی نشه؛ لحظات خروج مرد خدا و دوست کتابخوون بد شانسش از رستوران و غلاف کردن اسلحه در شرت ورزشی با همراهی اون موسیقی معروف، از خاطر هیچ سینما دوستی پاک نمیشه؛ حتی زمانی در جایی خونده بودم که بعضی از عاشقای این فیلم، وصیت کردن که در مراسم ترحیمشون هم از موسیقی پالپ فیکشن استفاده بشه؛ ورژن دیگه ای از این موسیقی، در اوایل فیلم از رادیو پخش میشه و سپس گانگستر ها رو در حال مکالمه درباره قوانین مواد مخدر در اروپا، اسامی غذاها و سیستم متریک و... می بینیم. در پالپ فیکشن، کم نیستن اتفاقات ریز و درشت و تصادفات بکری که بعضی هاشون هم به نظر خنده دار نمیان؛ ولی تارانتینو خوب بلده که اونارو در پوشش کمدی نمایش بده؛ هر چقدر هم که از خوبی این فیلم و فیلمنامه بگیم، اگه مخاطب خودشو محدود کنه و در برابر فیلم موضع بگیره؛ نمیتونه لذت کافی رو ببره؛ اگه خوب توجه کنیم، این عدم محدود نشدن مخاطب در فیلم، تحت عنوان یک توصیه و توسط زن مارسلوس والاس بیان میشه؛ یعنی اونجایی که اون زن، مستطیلی رو داخل ماشین با دستش در فضا میکشه و به طرف مقابل میگه مثل این مستطیل نباش. به شخصه از هجو در صحبت، اگه در جای درستش استفاده بشه، خیلی لذت می برم؛ برای مثال نگاه کنیم به زمانی که بوچ یا بوکسور داستان، غرورش رو زیر پا نمیزاره و کاری که رئیس ازش خواسته رو انجام نمیده؛ ظاهرا اگه به این رئیس ضایع شده، کارد بزنی خونش درنمیاد و میگه: "اگه بوچ بره به هند یا چین، میخوام یه کاکاسیاه تو کاسه برنج قایم شده باشه و یه گلوله حروم باسنش کنه"؛ هجو رو در صحبت نگاه کنید؛ آخه یه آدم چجوری میتونه تو کاسه برنج قایم بشه و تازه بیاد بیرون و یه گلوله هم شلیک کنه. ساعت طلایی ای که 7 سال در مقعد دو نفر نگهداری شده، عامل برجسته ترین تصادف فیلم هست و باعث نبرد خیابونی رئیس عصبانی و بوکسور مغرور میشه؛ در اینجا رئیس گانگستر ها برخلاف معمول، یه سیاه پوسته و محل درگیری نهایی اون با بوکسور قصه، خودش به تنهایی جک محسوب میشه؛ یه سمساری که داخلش آدمی علاف و منحرف در حال سوت زدنه و فردی مازوخیست داخل صندوقچه نگهداری میشه؛ کجا دیده بودیم که رئیس گانگستر ها تو یه همچین وضعیت مضحکی قرار بگیره و این چنین خنده دار و تلخ، تحقیر بشه؛ با وجود اینکه رئیس تا چند لحظه پیش، تشنه به خون بوکسور بود، وقتی بوکسور از اون وضعیت فوق بحرانی نجاتش میده، باهاش سازش میکنه و به غرورش احترام میزاره.

وضعیت بانی، قسمت دیگه ای از فیلمه و جالبه که شخص بانی (همسر دوست جولز)، هیچ نقشی توش نداره و فقط عامل جمع و جور شدن سریع تیکه های جمجمه از داخل ماشینه؛ البته این تمیز کاری تحت راهنمایی آقای وولف انجام میشه که حل کننده مشکلاته و با زمان حضور کمش در فیلم، هم به لحاظ بازیگری و هم به لحاظ کاراکتر، یه سورپرایز محسوب میشه. بعضی ها پالپ فیکشن رو فیلم بزرگی نمیدونند؛ این همه اتفاق در این فیلم ممکنه بعضی هارو به ستوه بیاره و با خودشون بگن عمرن همه این اتفاقات نمیوفته؛ فارغ از اینکه این اتفاقات از جانب خداست و یا تصادفیه(مثل بحث اصابت گلوله ها به پشت سر جولز و وینسنت)، قابل حادث شدن هست و تمام کسایی که اینجور فیلم هارو میپسندن، اینو میدونن که حادث شدن این سلسله اتفاقات بعیده؛ ولی دوست دارن ببینن اگر بشه چی میشه و تارانتینو هم به بهترین شکل ممکن، به ما نشون میده که چی میشه؛ مثلا بوچ میره دنبال ساعتش؛ وینسنت رفته دستشویی و اسلحه روی کابینت جا مونده؛ رئیس هم رفته قهوه بخره؛ در همین لحظه بوچ سر و کله ش پیدا میشه و وینسنت که فکر میکنه رئیس برگشته، از سر و صدا تعجب نمیکنه؛ یا در ادامه میبینیم که بوچ بعد از به فنا دادن وینسنت، سر چهار راه با رئیس عصبانی چشم تو چشم میشه؛ بعیده که تو واقعیت اینجوری بشه ولی ما حال میکنیم که ببینیم اگر بشه چی میشه؛ خوبه که سکانس تزریق سرنگ به قلب زن رو هم به لحاظ محتوایی باز کنیم؛ این سکانس یکی از اون سکانس هایی هست که اشاره کردم؛ یعنی خنده دار به نظر نمیاد و اون زن در حال مرگه؛ ولی نگاه کنیم که چه اتفاقی میوفته؛ به طور خلاصه نکات خنده دارش رو وارسی کنیم؛ جالبه که ماشین وینسنت که مثلا حامل یک بیمار اورژانسیه، با ضربه و سر و صدا، توی باغچه خونه کناری متوقف میشه؛ مرد مواد فروش برای تزریق سرنگ، توی اون خونه بهم ریخته دنبال دفترچه راهنمای تزریق سرنگ میگرده و با داد و بیداد زنش، بالاخره راضی میشه که اونجا چیزی پیدا نخواهد کرد؛ حالا وینسنت و دوست مواد فروشش، سر این که کدوم یکی سرنگ رو تزریق کنه، دعوا میکنن؛ مرد مواد فروش به وینسنت توضیح میده که باید سرنگ رو محکم تزریق کنه که به قلب برسه و برای نشون دادن این کار سه بار دستش رو پایین میاره؛ وینسنت که مخش قفل کرده، سوال میکنه که "سه بار تزریق کنم؟" ؛ امان از این فیلم و امثال این سکانس ها؛ نهایتا وقتی وینسنت از مواد فروش سوال میکنه که بعد از این تزریق چه اتفاقی میوفته، مواد فروش میگه خودمم کنجکاوم که بدونم چی میشه... .
این هم دیالوگی هجو گونه و تارانتینویی، که در واقع بعد از تزریق آدرنالین به قلب بیننده، ادا میشه:
- اگه حالت خوبه یه چیزی بگو...
- یه چیزی
داستان عامه پسند (1994)
استمرار دخانیات در محوطه و راهروها ممنوع...